امیرعلی ، دونه برفی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی/ که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

چهارشنبه 1393/11/01ساعت 8صبح

خدایا  مصلحتت را شکر


 امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم
این اشک های من از سردلتنگی است
دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت
کاش بودی...
امروز دلم آتش گرفت ودوباره جای خالیت را حس کردم
می دانم جای تو خوب است
وفرشته های آسمان امروز را برایت جشن می گیرند
آخر میدانم که بهشت زیر پای توست....
کاش فقط امروز نگاهت را داشتم
خدایا کاش فقط یک بار دیگر
آغوشش را داشتم

 

برای شادی روح مادر عزیزم

سیده خانم و زائر و عاشق سید و سالار شهیدان

رحم الله من یقرا فاتحة مع صلوات

 

شروع دوباره ( پایان 95)

بنام خداوند مهربان سلام به پسرم به دوستام و همه اونهایی که این پست رو میبینن ازآخرین باری که برات نوشتم خیلی میگذره پسرم تقریبا یک سال و نیمه که آپ نکردم . یعنی  بعد فوت عزیز جونی کم کار شدم و خودم بسیار ضعیف . الان دیگه تونستم تا حدی خودمم جمع و جور کنم ... تو این یک سال و نیم اتفاقات زیااادی افتاده . پستیها و بلندیها به وفور بوده و شما... چقدر بزرگتر و آقاترشدی میخوام سعی کنم که دوباره بیام اینجا و خاطراتت کودکیتو برات بنویسم . و خوشحالم که هنوز هم نینی وبلاگ هست با این تفاوت که من خیلی بی حوصله شدم امیدوارم بتونم با انرژی کار کنم.   تو این عکسها تفاوتها ...
22 اسفند 1395

عید غدیر امسال

  سلام پسرم عیدت مبارک عزیز دل مادر میدونی امروز چه روزی بود؟روز عید سیدا یعنی اونهایی که سید هستند امروز عیدشونه ما هرسال تو این روز میرفتیم خونه عزیز جون ..چون عزیز مهربون سید بود. میگن دخترهایی که مادرشون ساداته روزهای جمعه سید میشن. نمیدونم چرا امسال عید غدیر مقارن شد با روز جمعه شاید امسال ما مادر نداشتیم که بریم پیشش عوضش خودمون سید بودیم.. . . مادر عزیزم امسال نبودی تا  ته کیسه هامونو به دستهای پربرکتت متبرک کنی و بدی دست ما دلم نمیومد به دیدار سید دیگه ای برم و اولین ته کیسه رو از کسی غیر خودت بگیرم اما حضور گرم پدر به  همه مون امید دوباره داد.. مادرم ... به اقتضای مادر...
12 مهر 1394

قربان داریم تا قربان!!!!!!!!

خدایا پناه برتو توکلت علی الله. سلام پسرخوبم .  مدتهاست که نتونستم وبتو آپ کنم. ولی عید قربان فرصت خوبی بود تا بتونم بیام و برات حرف بزنم. گرچه قربان داریم تا قربان ... عید قربان 93 با آن همه ابهت و عشق و انگیزه کجا و عید قربان امسال کجا ... بماند که انسانهای مومن بسیاری قتل عام شدن و نتونستن دوباره به آغوش گرم خانواده برگردن... و   من که دل  ماندن در خانه بابابزرگ  و نداشتم و برای قربانی به خونه عمو رفتیم... لینک زیر شاید خیلی چیزهارو برات روشن کنه.   http://amirali-90.niniweblog.com/post117.php   اما ... تا شقایق هست زندگی باید کرد...حتی اگر  رز  مهربان نباشد. عی...
5 مهر 1394

قراروبلاگی- صمیمانه 2

بنام خداوند مهربان خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شبها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است ... سلام پسر قشنگ مامان امروز با یه خبر خوب اومدم  یه گردش کوچولوی ویلاگی با دوستهای کوچول موچولی که همشون مثل خودت باعث برقراری یه رابطه سبز قشنگ شده رابطه ای که پاک و زلال وصاف و ساده است رابطه ای از جنس صمیمیت به اسم صمیمانه . ـــــــــــــــــــــــــــــ بالاخره بعد یکسال قسمت شد بچه ها ی وبلاگی دوباره دور هم جمع بشن . گرچه خیلی از بچه های پارسال نبودن و نتونستن بیان ...
26 مرداد 1394

مسافرت همدان

و خداوند عشق را آفرید.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام عزیزم از تاریخ سفر به همدان بیش از یکماه میگذره . ولی من الان تونستم وبلاگتو بروز کنم. تعطیلات 14و 15 خرداد فرصتی پیش اومد تا با صبا اینا (اجی سعیده خواهر زاده من و شوهرش و دخترش صبا)  یه هوایی عوض کنیم . صبح روز چهارشنبه بار سفر بستیم و به مقصد اردبیل به راه افتادیم . بین راه یه دفعه تصمیمون عوض شد و به جای این که سه روز رو تو اردبیل سپری کنیم راهی همدان شدیم . گروه شش نفریمون خیلی خوب بودن و از اونجایی که همه مون پایه بودیم و عزممونو جزم کرده بودیم که تحت هر شرایطی خوش بگذره ، خوشبختانه این اتفاق افتاد و این سفر به یک سفر خاطره انگیز تبدیل شد. ...
7 مرداد 1394

اعترافات

بنام خدایی که همین نزدیکی است. سلام پسرم . با تاخیرزیاد ولی بالاخره اومدم یکم بی حال و حوصله ام از این بابت منو ببخش. گاه و بی گاه سرت داد میزنم منو ببخش حتی جدیدا دست بزن پیدا کردم و درمقابل شیطونیهات ....دستم دراز میشه .... منو.. ببخش  ... ببخش مــــــــــــــــن  شما رو ...... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدایا منو ببخش و بهم ارامش بده صبرم خیلی کم شده نه حوصله تنهایی دارم و نه حوصله مهمونی کم میارم و دوست دارم خیلی زود از جایی که هستم برم . فقط دوست دارم یک جا برای مدت زیاد نباشم. خدایا کمکم کن به ارامش بیشتری نیاز دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...
7 مرداد 1394

مهمانی قبل از ماه مبارک

عازم یک سفرم ، سفری دور به جایی نزدیک سفری از خود من تا به خودم مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …               سلام پسرم قول داده بودم که پست جدیدم سفربه همدان باشه ولی یه اتفاق قشنگتر افتاده ما داریم به یه مهمونی میریم یه مهمونی یکماهه که یه میزبان خیلی خیلی خوب داره قول داده بودم دیگه از دلتنگیهام برات ننویسم .... ولی ........   ولی اجازه بده یکم  بگم .. آخه ماه رمضانه ...و رمضان برای من یعنی یه دنیا خاطره یعنی یه دل مهربون و از خود گذشته که قبل از اینکه یه دختر ته تغاری به خودش تکونی بده سفره افط...
28 خرداد 1394

پروانه های ابریشم

بنام خداوند مهربان سلام پسر عزیزم امروز می خوام داستان اون کرم کوچولوها رو برات تعریف کنم . شاید زمانی که داری این پست رو می خونی اون  کرمهای نرم و سفید که یواش یواش  بهشون دست میزدی و می گفتی نرمو  نرمو  هستن رو به یاد داشته باشی....     دوست دارم یه دنیا... حدود یک ماه قبل (اردیبهشت 94 )همکارم چند تا کرم ابریشم برام آورد و گفت ببر برای امیرعلی . من یکدفعه خیلی ذوق زده شدم و دیدم 30تا کرم سفید  و نرم و ناز مشغول خوردن برگ های توت هستن .چون تو این مدت اصلا به فکر پرورش این کرمها نیفتاده بودم.. واسه همین هم رفتم ویه عالمه برگ توت تهیه کردم و  آوردم خونه . اون روز من و ب...
26 خرداد 1394

طبعیت زیبا - سقلیم پرماجرا - پیشرفت - اختراع ..

بنام خالق زیبائیها طبیعت زیبا و زندگی گلها  در آب - گیلان - مسیر روزانه به محل کار در اردیبهشت و خرداد ماه   سلام پسر گلم جمعه هفته گذشته بود که بعد از یه هفته صبحانه هول هولکی خوردن داشتیم یه صبحانه با آرامش میل می کردیم که شما گفتی با با امروز بریم سِقلیـــــــــــــــم . ؟؟؟؟ که یه دفعه من و بابایی زدیم زیر خنده سقلیم در واقع همون هفت اقلیم در جاده ماسوله است که قبلا هم چند بار اونجا رفته بودی و عاشق قصر بادی و کارتینگ ماشین سواریش هستی ..از روزی که تونستی خودت گاز بدی و ماشین رو راه ببری دیگه هر روز از ما می خوای که بریم اونجا حالا چرا اسم سقلیم رو براش انتخاب کردی ... ماجرا اینه که اولین باری که می خوا...
10 خرداد 1394

عکسهای جدید امیرعلی

  بقیه عکسها در ادامه مطلب ...   عکسهایی از تولد امیرعلی ..  یک ماه پس از فوت مادر عزیزم  از اونجائی که به گفته خانواده بابایی من همیشه تو مصیبتها و گرفتاریهاشون خیلی کمک حالشون می شم و سعی میکنم اونها رو از این وضعیت دربیارم عمه و زن عموها و بچه ها پیش خودشون فکرکرده بودن که بهتره  یه خورده منو از وضعیت بدی که داشتم بیرون بیارن تصمیم گرفتن به بهانه تولد امیر علی یه مهمونی کوچیک راه بندازن . و از اون جایی که میدونستن من برای تولد امیر علی هیچ وقت آروم نمی نشستم و حتما یه کار کوچیکی انجام میدادم خیلی ناراحت بودن گرچه من اصلا دلم نمیخواست تو هیچ مهمونی و بخصوص جشنی شرکت داشته باشم گرچه بابایی هم دست کمی...
22 ارديبهشت 1394